عجب شهری به نظرش جلوه کرد ، برج و بارو آراسته و دیوارش سر به فلک کشیده

 شهر آباد و قشنگی به نظرش جلوه کرد با خود گفت : تا دروازه را نبسته اند خود را به شهربرسانم ، و هی بر قدمزد و از خامه سرازیر شد ، آمد تا به پشت دروازه ی شهر رسید دید نزدیک است دروازه بسته شود ، خواست داخل شود ، چشمش بر پیش طاق دروازه افتاد . نظر کرد یک پرده تصویر خودش را دید که درکمال تشخص بر تخت سلطنت نشسته ، تاج بر سر و لباس پادشاهی در بر و جام شرابی در دست دارد ،  گفت : نامرد ! تصویر من در اینجا چه می کند ؟ برای چه بالای دروازه آویخته اند ! البته رمزی در این هست ! یادی از سلطنت و کشور و لشکر خود کرد ، قدری خود را ملامت کرد که چرا از سلطنت و پادشاهی دست کشیدم ! افسوس زیادی خورد و با صد حسرت پا به دروازه گذاشت .  گفت : بسم الله الرحمن الرحیم ، توکلت علی الحی الذی لایموت . خدایا خودم را به تو سپردم و داخل شد ، رسید به میان صحن دروازه نگاه به اطراف خود کرد که ببیند چه طور ساختهاند که ناگاه از پشت سر یکی او را بغل زد و به سرعت به یک جایی برد ! یک وقت امیر ارسلان چشم گشود و خبر شد خود را در جای تاریکی دید که روشنایی روز و تاریکی شب در آنجا یکسان است و از بس تاریک بود هیچ جا را نمی دید و صدای دری را شنید که یکی دری را قفل کرد و رفت .  امیر ارسلان تعجب کرد، و گفت : دل غافل ! اینکه مرا در بغل زد که بود ؟ مرا چه طور شناخت ؟ اگر می دانستم که اهل فرنگ این قدر حرام زاده هستند که نمی گذارند از دروازه داخل شوم و مرا می گیرند به جلال خدا ترک پادشاهی نمی کردم و قدم در این مملکت نمی گذاشتم ! دیدی عاقبت این فلک شعبده باز چه نیرنگ انگیخت که مرا از تخت عزت در این مملکت کشید و هنوز چشمم فرنگ را ندیده دست و پا بسته گیر دشمنان افتادم ! چه کنم که چاره ای ندارم ! کاش در دریا غرق شده بودم و این روزها را نمیدیدم ! اگر مرا فردا پیش پادشاه این شهر ببرند و از من بپرسند که برای چه آمدی جوابش را چه بگویم ! ای فلک کج رفتار ! تا کی با من ستیزه می کنی !

القصه تا چند ساعت از شب گذشته امیر ارسلان نامدار در آن جای تاریک گریست و نالید و گاهی خود را ملامت کرد و گاهی شکایت از آسمان کرد ، تا هفت ساعت از شت دیحور گذشت . امیر ارسلان سرش پایین بود و گریه می کرد که صدای پایی به گوشش رسید که یکی آمد پشت در و صدای قفل به گوشش رسید که در را باز می کند ! سر راست کرد و با خود گفت : این هر کس است محض کشتن من آمده است ، چه کنم که من حربه ندارم که قصاص خود را بکنم . دست و پا بسته گیر آمدم ! باز گفت : هر کس باشد به یک مشت کارش را می سازم ! مشت را چون سندان فولاد گره کرد و راست نشست و کلمه ی شهادت بر زبان جاری کرد و خود را مهیایکشته شدن کرد و گفت : اگر می دانستم که چشم من بر جمال معشوقه نخواهد افتاد و کشتهمی شوم خود را تا به حال زنده نمی گذاشتم که دیگری مرا بکشد ، که دید در گشوده شد وپیرمرد محاسن سفیدی به یک دست شمعدان و به دست دیگر قهوه سینی داخل شد و دیگر کسی نیامد و اینپیرمرد حربه ندارد . شمعدان را گذاشت بالای زمین و قهوه سینی را پهلویشمعدان گذارد و خودش دم در ایستاد و تعظیمی کرد و هیچ نگفت !  امیر ارسلان به دریای فکرت فرو رفت که نامرد ! این شخص کیست ؟ به من چرا تعیم کرد و مرا از کجا می شناسد ؟ که آن پیر مرد به زبان رومی گفت : ای ملک ارسلان شاه رومی ! تو با این لباس کهنه یکه و تنها در اینجا چه می کنی ؟ برای چه دست از سلطنت روم برداشتی آمدی در این مملکت که بچه ی شیرخواران این شهر به خون تشنه است ؟ امیر ارسلان در دل گفت : عجب حرامزاده ایست این ! مرا از کجا می شناسد ؟ مبادا تزویری به خاطرش رسیده باشد بخواهد مرا امتحان کند ! بهتر این است که بروز ندهم ! خود را به نفهمیدگی زد به همان طور که نشسته بود اصلا حرکت نکرد!  پیر مرد سوال کرد ، ارسلان جواب نداد تا سه مرنبه ، امیر ارسلان سر بلند کرد و به زبان فرنگی گفت : پدر کیستی ؟ و اینجا کجاست ؟ و تو چه می گویی ؟ این چه زبانیست که حرف می زنی ؟ و مرا برای چه به اینجا آورده ای ؟ کجا مرا دیده ای ؟ و چه تقصیر کرده ام ؟  پیر مرد خندید و گفت : اینجا شهر پطرسیه است ، پایتخت پطرس شاه فرنگی و قلاد سیم فرنگ است و من هم به زبان خودت با تو حرف زدم و تو هم امیر ارسلان شاه رومی پسر ملکشاه رومی هستی ! حالا بگو ببینم برای چه آمده ای ؟ چرا خودت را به این صورت درآورده ای؟  میر ارسلان خندید و گفت : ای پدر ! هذیان می گویی یا دیوانه هستی ! امیر ارسلان رومی کیست ؟  روم کجاست ؟ من الیاس فرنگی نام دارم و سیاحم ، چه می دانم ارسلان کیست و روم کجاست ! عوضی گرفته ای ، مرا رها کن بروم پی کارم ! این همه حرفها که زدی یک کدام را نفهمیدم !  پیر مرد گفت : جوان به جلال خدا امیر ارسلانی و اگر صد هزار قسم بخوری می دانم که دروغ می گویی . بگو ببینم مگر خواجه نعمان وزیر نمک به حرامتمرده بود ؟ یا کاردان وزیر و امیرانت مرده بودند که تو آمدی ! چرا مانع تو نشدند و گذاشتند تو به اینصورت در میان صد هزار دشمن خونخوار بیایی ! سبب آمدنت چیست که به جلال خدا دلم نزدیکست بترکد ! امیر ارسلان گفت : پدر دست از من بردار ! من نه امیر ارسلانم و نه خواجه نعمان را می شناسم و نه می دانم تو چه می گویی ! من الیاس فرنگی هستم ، و برای تماشا از قلاد پنجم فرنگ آمده ام ! گدازاده و رعیت هستم و شاه و شاهزاده نمی شناسم !  پیر گفت : ای جوان بیرحم ! بگو ببینم برای چه آمدی ؟ اگر می ترسی از اینکه من فرنگی هستم و دشمن تو هستم ، به جلال خدا قسمت می دهم مترس از من و راست بگو که من مسلمانم و همدین تو هستم !این بت و زنار که می بینی به گردن من است برای تقیه و احتیاط است من هم مسلمانم و تا زنده هستم نوکر تو هستم ! بیا و تو را به جلال خدای عالم قسم می دهم اگر امیر ارسلانی به من راست بگو که به خدای هیجده هزار عالم تاجان دارم یاریت می کنم !

 

امیر ارسلان همین که دانست این مرد مسلمانست و بی غرض حرف می زند گفت : پدر خواه من ارسلان باشم خواه نباشم تو چرا نزدیک من نمی آیی ؟ و دور از من ایستاده با من حرف می زنی ! تو نزدیک بیا بنشین من هر چه می دانم راست می گویم .  پیر گفت : جوان ! من از تو می ترسم . مبادا یکبار مرا بکشی ! از آن جهت است که دور ایستاده ام . امیر ارسلان خندید و قسم یاد کرد که نمی کشمت، پیر آمد در برابر روی امیر ارسلان با ادب نشست و گفت ، ای پادشاه ! چرا در این شهر به این صورت آمدی و پادشاهی روم را چرا انداختی آمدی در میان صدهزار دشمن ؟ امیر ارسلان گفت پدر حقیقت گرسنه ام . پیر مرد قهوه سینی را پیش کشید و کباب جوجه و نانی در برابر امیر ارسلان گذاشت ، مینا و جام بلوری هم پیشش نهاد . امیر ارسلان نان و کباب را خورد و چند جامی هم شراب خورد . همین که از زحمت و گرسنگی بیرون آمد و مست گردید رو به جانب پیر مرد کرد و گفت : پدر ! اول تو به من راست بگو که کیستی و نامت چیست و مرا از کجا شناختی ؟ و چرا در این تاریکی مرا انداختی ؟ پیر مرد گفت : جوان ! بدان که من خواجه طاووس فرنگی نام دارم و یکی از معتمدان درگاه پطس شاه فرنگی هستم ، و فرنگی نام دارم وما دو برادر هستیم ، من خواجه طاووس و برادرم خواجه کاووس نام داریم ومدت هفت سال است که هر دو مسلمان هستیم و از اهل شهر کسی مطلع نیست و پطرس شاه هم اعتماد کلی به ما دارد ، وقتی که تو روم را مسخر کردی و کشیش را مرخص نمودی کشیش اعظم یک پرده تصویر تو را آورده برای پطرس شاه ، و پطرس شاه خواست لشکر بکشد بیاید به سر تو ، دو وزیر دارد یکی را شمس وزیر و دیگری قمر وزیر می گویند که از علم رمل و اسطرلاب عدیل و نظیر ندارند . در رمل دیدند اگر پطرس شاه به جنگ تو بیاید شکست خواهد خورد و تو هم یکه و تنها به فرنگ خواهی آمد ، از روی آن تصویر تصویرات دیگر کشیدند ، اینشهر ده دروازه دارد و بالای هر دروازه یک تصویر تو را آویختند ،یک نفر از معتمدان را با پنجاه نفر مستحفظ گذاشتند که هر کس داخل شهر می شود بگیرند و پیش پادشاه ببرند و یکی از این دروازه ها را به من سپردند که وقتی داخل شوی تو را بگیرم ، اما من شب و روز دعا می کردم که از این دروازه داخل شوی ، و کسی تو را نبیند و الحمدالله خدا مراد داد و کسی تو را به جز من ندید و تو رابه زودی گرفتم و در اینجا آوردم و حالا که هفت ساعت از شب گذشته است و مردم به خواب رفته اند آمدم از تو بپرسم برای چه آمدی ؟ مگر دیوانه شده ای ؟ سبب آمدنت چیست ؟ امیر ارسلان همین که کیفیت را شنید گفت : ای پدر مهربان ! بدان که من امیر ارسلان و پسر ملکشاه رومی هستم . هیچ چیز مرا از سلطنت روم باز نداشت مگر عشق ملکه ی آفاق فرخ لقا دختر پطرس شاه فرنگی که کمند محبتش به گردن من افتاد، و پشت پا زدم به سلطنت و از عشق ملکه در اینجا آمدم ! تصویرش را دیدم عاشق شدم و به امید وصلش در این دیار پر آشوب آمدم و محض اوست که اینکار را کردم .

 

خواجه طاووس ساعتی فکر کرد و گفت : جوان ! یعنی این کار را از روی عقل و شعور کرده ای ؟ خودت را عاقل می دانی ؟ پسر ! عشق یعنی چه ! آدم عاقل دشمن خودش می شود ! به جلال خدا این دختر به خون تو تشنه است ! اگر گیرش بیابی ریزریزت می کند ! مگر دختر خوشگل در روم یا در ولایت دیگر نیست و قحط است که تومحض خاطر این دختر که دشمن جان توست دست از تاج و تخت پادشاهی برداری و جان خودت را در معرض خطر و آسیب بیندازی ! بیا و تا اینجا هم آمدی کسی تو را نشناخت ، از عشق و عاشقی این دختر بگذر ! من که خواجه طاووس هستم هزار تومان با یک اسب به تو می دهم و همین امشب تا کسی تو را نددیه است از دروازه بیرونت می کنم ! راه روم را بگیر و برو به سر کشور و لشکرت و هر دختری را هم که بخواهی منتت را دارند . چشم از این دختر بپوش و جان خودت را به هدر مده! هزار مثل فرخ لقا کنیزیت را می کند . امیر ارسلان قاه قاه خندید . گفت : پدر ! عجب فکری به حال من کردی ! من هم برای همیندست از پادشاهی برداشتم و آمدم که تو مرا بترسانی و نصیحت کنی ، هزارتومان از تو بگیرم و از همین جا بروم ! بر فرض این کار را هم کردم ! پول و اسب را گرفتم و رفتم ، وقتی که از من بپرسند رفتی فرنگ چه دیدی ؟ چه جایی بود ؟ چه بگویم ؟ بگویم رفتم دم دروازه ی فرنگ خواجه طاووس دوست من بود به من گفت مرو در شهر که کشته می شوی ! من هم ترسیدم ، هنوز داخل فرنگ نشده برگشتم و از عشق دختر گذشتم ! آن وقت جواب مردم را که این طور بدهم به من چه می گویند ! ای پدر ! به جلال خدا آنچه نصیحتی که تو به من کردی صد همچو خواجه نعمان و ویزر و امیرانم کردند فایده نکرد گوش عاشق این حرفها را نمی شنود :

 

ای پدر ! پند کم ده از عشقم

 

که نخواهد شد اهل این فرزند

 

خواجه طاووس گفت ای فرزند ! عشق یعنی چه ؟ خودت را از صرفت بینداز و این دختر را ندیده خیال کن . حرف مرا بشنو ! جانت به هدر می رود . امیر ارسلان گفت : ای پدر !

 پدر ! مرا از جان می ترسانی ! مگر نشنیده ای :

 خواجه طاووس گفت : جوان ! تو را به جلال و قدر خدا از جهل بگذر و از شمس وزیر و قمر وزیر بترس که به محض دیدن ت را می شناسند و به کشتن می دهند ، من می دانم تو عاشقی اما تا به فرنگ داخل شوی تو را می گیرند می کشند و به وصل هم نمی رسی ! حاصلش برای تو چیست ؟ می دانم که یقین است تا قمر وزیر حرامزاده یا شمس وزیر تو را ببینند می شناسند و امان نمی دهند . امیر ارسلان گفت : پدر محال است از سر داخل شدن به این شهر بگذرم ، اگر بدانم که بند از بندم جدا می کنند .

 پدر به جلال خدا اختیار به دست خودم نیست. از اینکه به شهر بیایم ناچارم ، یا کشته می شوم یا سالم می مانم ! خواجه طاووس گفت : جوان ! اگر مقصود تو فرخ لقا دختر پطرس شاه است اگر صد سال در فرنگستان بمانی او را نخواهی دید ، او از خانه بیرون نمی آید ، عبث خودت را به کشتن مده !  امیر ارسلان گفت : پدر ، من برای چند مطلب قدم به مملکت فرنگ گذاشتم، یکی از آنها ملکه ی آفاق است ، اصل مقصود من آنکه داخل فرنگ بشوم و رسم و قاعده ی این شهر را ببینم ، پادشاه و وزیر و امیرانش را بشناسم ، ببینم مردم این شهر چه طورآدمهایی هستند ، سپاه و رعیت ایشان را ببینم ، اگر هم بخت یاری کرد ، جمال ملکه ی آفاق را ببینم .  خواجه طاووس گفت : جوان ! اگر مقصود تو دیدن شهر است ، شرط کن که بیش از سه روز در این شهر نمانی و شهر را که دیدی و مردم را که دیدی و شناختی روز سیم اسب و پول را از منگرفته بروی ، من تو رابه شهرمی برم و در خانه ی خودم منزل می دهم ! در عرض سه روز همه شهر را به تو نشان می دهم و راه و چاه مملکت را به تو می نمایم ، به شرط آنکه روز چهارم بروی و درنگ نکنی که تو و هم منکشته می شویم و مبادا در این سه روزه هر کس هر چه از تو بپرسید بگویی من ارسلانم بگو الیاس فرنگی پسر خواجه طاووس هستم ، الحذر از شمس وزیر و قمر وزیر ! جوان هر چه مهربانی به تو کنند مبادا بروز بدهی که به محض بروز دادن ریز ریزت می کنند !  امیر ارسلان گفت : پدر ! تو مرا در شهر وارد کن شرط کردم که هر چه تو بگویی اطاعت تو را بکنم و از حرف تو بیرون نروم.